تبليغاتX
گویا التیام زخم هایم را گم کرده است
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
 

موبایل خاموش
دوشاخه ی تلفن هم کشیده 
یکی اینجا هر شب تنگ غروب بی خیال زندگی بی خیال حضوراین همگانی که سرشان را کرده اند زیر پتوی خودشان دلتنگ و غریب که نمی دانم برای چه این همه غربت و حتی برای چه این همه دلتنگی پرتاب می شود وسط وسط وسط وسط آسمان هزاران هزار هزار هزار پا بالاتر از زمین.اندکی مانده تا خدا شاید...
و گور به گور می شود و شیر مادرش از سر انگشتانش واز زیر ناخن هایش می چکد و شره می کند روی زمین زیر پایش تا که برگردد اینجا وسط وسط وسط وسط زمین توی دل زندگی و همه ی آدمهایی که سرشان را کرده اند زیر پتوی خودشان...!

+     دومان   |