تبليغاتX
گویا التیام زخم هایم را گم کرده است
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!

 

این چه حکایت غریبی ست؟!

حکایت انتظار را می گویم

که آدمیزاد هر چه انسان تر می شود

چشم به راه تر می گردد و بی تاب تر و بی قرار تر...

این چه حکایت غریبی ست...؟!

+     دومان   | 

با چشای بی فروغ میون راست و دروغ
خودمو گم می کنم توی این شهر شلوغ
پچ پچ آدمکــا بس که تو هم میدووه
دیگه فریـــــاد منو سایمم نمیشنوه

صدای زنجیـــــــر تو گوشم می خونه
تو داری از قافــــله دور می مونی
سر تـــــو خم کن که درا وا می شن
تا بگی نـــــه پشت کنکور می مونی

+     دومان