|
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
|
تو گویی قلب من
چون قهوه خانه های سر راه
یاد آور غربتی ست بی پایان
هرگز
مسافری را تا همیشه در خود جای نخواهد داد...
و این بار اما ری را...
ری را
تنها کسی که درکنارش روح ملتهب و سرکــشم روح بی قرار وحشی ام آروم می گرفت و قرار و همیشه شانه هایش رو نثـارم می کرد بی دریغ واسه به بار نشستن بغضی تلخ...
من دارم تو آدمکها می میرم
تو برام از پریا قصه می گی؟!
من دارم تو پیله ی وحشت می پوسم
تو برام از خنده چرا قصه می گی...؟!