|
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
|
آری گویا تنهائی بهای سنگین
دوست داشتن است
و یا شاید دوست تر داشتن
من تو را در فراسوی مرزهای تنت دوست می داشتم
افسوس...
بدرود
نه برای تو نیست
برای خودم هم نیست گریه هایم
من بغض می کنم برای من و تو
برای من و تو که از هم گریختیم و گسیختیم
و به فرداهایی تاریک دل بستیم
و برای آن کودکانی که بیمار متولد خواهند شد
بیمار از زخم های کهنه ایی که امروز
من و تو بر قلب های یکدیگر حک کردیم...
چرا همه خاموشند امشب
چرا صدایی نیست
گویی من باردار درد تنهائی خویشم
اما چرا همه خاموشند امشب...؟!
و بدین سان تباهی آغاز شد ... مثل یک درد...مثل یک تهمت...و مثل یک تیر سه شعبه که به قلبم نشانه رفته است!
شب هایم همه برف است و باران و تگرگ...خواب هایم همه کابوس...روزهایم همه دوزخ تاریک...آنقدر گــور به گــور شده ام که شیر مادرم از سرانگشتانم واز زیر ناخــن هایم می چکد...!
در فقدان حضور تو یا می توان پوسید
یا می توان به اوج یک زندگی دست یافت!
مرگ را دانم
راهی اگر نزدیک تر داری بگوی...!
شاید انسان بودن پیچید گی نمو باشد در این بی کرانگی غربت بار هستی ...!