|
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
|
تا حالا شده وقتی جلوی آئینه می ایستی به ورای اون چیزی که توی آئینه می بینی توجه کنی ؟!وقتی دقیق می شی می بینی انگار که گردی از سپیدی پاشیده باشن توی موهات.می بینی که دیگه سیاه نیستند.شدن سپید و سیاه.شدن دو رنگ.اون وقته که این دورنگی این سیاه و سپیدی می ریزه توی زندگیت.آوار می شّّه روی سرت.بدتر از اون وقتیه که میری سراغ شناسنامه ات و به صفحه ی اولش که نگاه می کنی می بینی خودت رو که ایستادی در آستانه ی سی سالگی.اون وقته که یه عرق سرد تیره ی پشتت رو می پوشونه.یه جورایی نفست رو بند میاره...
به پشت سرت و راه اومده که نگاه می کنی می بینی: یه خلوار از آرزوهای عقیم.یه آوار از رویاهای سپرده به باد و تصویر پیش رو: تنها سکوت و تنهائی ...تنها خلاء سیاهی.سقوط ...تنها حسرتِ...!