|
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
|
چه غربتِ سنگینی
چه تنهائی غریبی
می شنوی دومان؟!
می شنوی ... این منم تمامی ِوسوسه های زمین!
که تو را می خوانم
که تو را می خواهم
بیا ... بیا دومان ... بیا...!
برای خرمشهرًٍُِ جانم ...!

همسنگر
به سر نداشته ات قسم
به ناموس بی عفتم
به خواهرِِِِِِِِِِِ هرزهِ گردِ بی پروایم
به قحطی آب و ویرانی خدایگانم
که هنوز هم قداره می کشد
جای خمپارهِ بر تن این خاک
که هنوز هم خسته است این خاک
از ته مانده شهوت زفافِ تن و گلوله
همسنگراین چه صدایی است؟
صدای فاسق خواهران نجیب و باکره ام!
همسنگراین چه صدایی است؟!