|
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
|
نمی دانم اینجا چرا...؟!
گسیخته رشته ی کلام از من
عرصه تنگ و واژه دزد و این ذهن خسته است
دراین واحه ی خالی دراین ته مانده حکایت مغرور
نمی دانم اینجا چرا...؟!
انگار همین امروز بود
آمده بود به کشتن نفس در من
شبیه پوکه های خالی عصمت من
شبیه رگبار واژه
شبیه شتک های منفجر شده ی خون
شبیه جویباری از خون بکارت در من
نمی دانم حالا چرا
نمی دانم اینجا چرا...؟!
حالا من
خاطره ایی بیش نیستیم
تقصیر من نبود
هیچ کس نگفته بود که
خیابان های شهر
پر از قفس های تو در توست ...!!!
نشئه باشی یا که خمار،مست باشی یا که خراب،آه ...!
دلم هوای یه دنیا نشئگی کرد و یه دنیاآرامش،هر چند کاذب،آرامشی بی حضور،لحظه ای بی وجود،اندکی بی رویا...!