|
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!
|
اما تنها کاش کمی قاضیان عادل تری بودیم . افسوس ...
خيلي نادر است كه عشق فيزيكي با عشق روحي همراه شود.وقتي بدني با بدن ديگر يكي ميشود (اين حركت ديرين،جهاني و تغيير ناپذير) روح دقيقاً چه ميكند؟ همهي آنچه ميكوشداين است كه درمدت يكي شدن جسمها چيزي رااختراع كند تا با آن برترياش را بر يكنواختي زندگي جسماني نشان دهد! پس چهقدر تواناست كه تحقيري را به جسمش روا ميدارد كه (مثل جسم شريك جنسياش) از آن فقط به عنوان بهانهاي براي تخيلي استفاده كند كه هزار بار شهوانيتر از دو بدن متحد است! يا برعكس؛چهقدر روح در پايين آوردن منزلت جسم ماهر است،در حالي كه جسم را به رفت و برگشت پاندولي و بيمقدار خود رها ميكند،خود با افكارش (كه از لذايذ جسمي خسته شده) به طرف جاهاي دور ديگري ميرود؛ به طرف بخشي از شكستها،خاطرهي يك ناهار يا به طرف خواندن يك كتاب.اينكه دو جسمِ با هم بيگانه،با هم يكي شوند،نادر نيست.حتا وحدت روحها هم گاهي ميتواند به وجود آيد.اما هزار بار نادرتر است كه يك جسم با روحش يكي شود و با او همآهنگ شود تا لذتي را بين خود تقسيم كنند... پس روحم در مدتي كه جسمم با مادیانی مشغول عشقبازي بود،چه كرد؟ روحم جسم يك زن را ديد.روحم نسبت به اين جسم بيتفاوت بود. ميدانست كه اين جسم برايش مفهومي ندارد جز اين كه هميشه توسط كس ديگري كه آنجا نبود،ديده ميشده و دوست داشته ميشده.به همين دليل سعي ميكرد به چشم سوم شخص غايب به اين بدن نگاه كند.به همين خاطر همهي سعياش را ميكرد تا واسطهي اين سوم شخص بشود.روحم عرياني يك بدن زنانه،پاهاي خم شدهاش،چين شكم و سينهاش را ميديد اما همهي اينها فقط در لحظاتي كه چشمانم به ديد سوم شخص غايب نگاه ميكردند،مفهوم مييافتند.پس روحم به طور ناگهاني به اين نگاهِ ديگري راه مييافت و با او يكي ميشد.پاهاي خم شده،چينِ شكم، سينه...روحم بر اينها غلبه ميكرد،مثل اينكه سوم شخص غايب آنها را ميديد.روحم نه تنها واسطهي اين سوم شخص ميشد كه جسمم را واميداشت جانشين جسم سوم شخص شود،بعد،دور ميشد تا كشمكش بدنهاي زن و شوهر را مشاهده كند،بعد ناگهان به جسمم فرمان ميداد تا هويتش را پس بگيرد و در اين جفتگيري زناشويي مداخله كند و وحشيانه آن را بر هم بزند.
رگ گردن این مادیان از انقباضي عضلاني بيرون زد و كبود شد. سرش را برگرداند و دندانهايش را در كوسن فرو برد.اسمم را آهسته صدا ميزد و چشمهايش براي يك لحظه استراحت التماس ميكردند.اما روحم فرمان ميداد ادامه دهم و او را از شهوت به شهوت بيندازم.جسمش را به قرار گرفتن در حالتهاي مختلف وادار كنم تا تمام زوايايي كه سوم شخص غايب از آنها این مادیان را نگاه ميكرد،از تاريكي و راز بيرون بكشم،مخصوصاً بيهيچ استراحتي،دوباره و سه باره اين تشنج را تكرار كنم؛ تشنجي كه در آن،این مادینه واقعي و اصيل است،كه در آن به هيچچيز تظاهر نميكند،حتی به عشق و...
خيلي ازآدمها بعداز يكي شدن جسمهايشان فكر ميكنند روحهايشان را هم يكي كردهاند و به واسطهي اين باور فريبنده ناخودآگاه به خود اجازه ميدهند همديگر را " تو" صدا كنند.از آنجايي كه من هيچوقت دربارهي يكي شدن همزمان جسم وروح،با كسي به اعتقادمشتركي نرسيدهام،"تو"ي این مادیان مرا مردد و بدخلق ميكرد.دلم فقط يك چيزميخواست؛اين دقايقي كه در پيشاند،جاري نشوند و اگرچه آرزويم غيرممكن بود، بااينوجود دلم ميخواست اين لحظات در پوچي گم شوند،بيوزن باشند،سبكتر از يك ذره گرد و غبار.ديگر نميخواستم با این مادیان تماس داشته باشم.فكرِ ناز و نوازش،مرا به وحشت ميانداخت،اما احتمال بروز تنش يا هر اوضاع دراماتيكي هم مرا ميترساند.در همان حال سعي ميكرد مرا ببوسد؛چيزي كه من با از خودگذشتگي فراوان تحمل ميكردم،مخصوصاً بهخاطر خيسي لبهايش و تازه شانه ها يا گونههايم برايش كافي نبودند و به سراغ لبهايم هم ميرفت (ومن از بوسیده شدن لب هایم متنفرم)
دلم ميخواست دورتر بايستد تا بدنش (كه نوميدانه جسماني مانده بود)غيرمادي شود،ذوب شود،مثل جوي جاري شود و برود، يا مثل بخار از پنجره بيرون بزند.اما اين بدن اينجا بود؛ بدني كه از هيچكس ندزديده بودمش،بدني كه به وسيلهي آن نه بر كسي پيروز شده بودم و نه كسي را ويران كرده بودم،بدني رها شده با سرنوشتش،بدني كه از من سوءاستفاده كرده بود و حالاازاين پيروزي گستاخانه لذت ميبرد،به وجد ميآمد و از شادي جست وخيز ميكرد.نيرويي كه بتوانم با آن رنج و عذاب عجيبم را كم كنم،ازمن گرفته شده بود.هر چيزي پاياني دارد و بالاخره اين غارت زيبا هم پايان خودش را داشت.
ميخواست به او قول بدهم كه واقعاً همديگر را خيلي زودتر خواهيم ديد می خواست بگويم كه ما همديگر را بارها اينجا و آنجا خواهيم ديد...