تبليغاتX
گویا التیام زخم هایم را گم کرده است
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!

به دنیا بگوئید بایستد!

من چشم هایم را خواهم بست

و کوچ خواهم کرد

به سمتی که از آن هیچ بازگشتی نیست

و انتظار هیچ کس را هم نخواهم کشید!

به دنیا بگوئید بایستد

من در حال سقوطم و...

+     دومان   | 

دست نگه دارید

شما را به خدایانتان دست نگه دارید

این کنیزکان فاحشه خواهران من انند!

دست نگه دارید ...

+     دومان   | 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سیاه درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم . توانش را نیز

برایم غم است و اندوه...

 

 

*برداشتی آزاد بر اساس کاری از "آنا آخماتووا"

+     دومان   | 

انگار هنوز نمی توانم فراموش کنم.

من کلاغ گيج مبهمی را ديدم که هويتش را بر روی شاخه های سرد شکسته از دست داده بود...

اشکهای آن بادکنک فروش پير را ديدم که روزی زندگيش را باد با خود برد...

من انسان خوشبختی را ديدم که نتوانست با دستهايش پروانه بسازد...

رهگذر خسته ای راديدم که از کنار باورهای زيبايش بی تفاوت گذشت و لبخند رااز ياد برد...

من اسارت دستهايی را ديدم که می خواستند دوست داشته باشند...

اگر عشق را دیگر باور نمی کنم ...

اگراحساس می کنم آسمان تاريک است...

شايد برای آن است که هنوز نمی توانم فراموش کنم.

اما:

رفته ها را رفته بدان.گذشته گوریست ...

 

+     دومان   | 

دوستم داشته باش

عطرها در راهند ودوستت دارم ها آه چه کوتاه...

 

+     دومان   | 

زندگی آدم تا یه جایی سفیده. بی هیچ حرفی و کلمه ایی  درست مثل کاغذ سفیدی که روی میز جلوت می گذاری و ساعتها بهش خیره می شوی تا بالاخره داستانت رو شروع کنی. 

مهم نیست که کی شروع می کنی و یا اینکه چقدر می نویسی. مهم اینه که بالاخره بنویسی.

و چقدر خوشبختند آدمهایی که دیر یا زود صفحات خالی زندگیشون رو از کلمات پر می کنند.

چقدر خوشبختند ...

+     دومان   |