تبليغاتX
گویا التیام زخم هایم را گم کرده است
منم " دومان " اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی!!!

یه معجزه میخوام.یه معجزه مختص به خودم.به مثال معجزه ایی که برای ابراهیم فرستاد.معجزه من اما میتونه کوچک تر باشه.خیلی کوچک تر.حتی یه چرخش.یه حرکت به چپ یا شایدم راست.شک و تردید داره سراسر وجودم رو عین خوره می خوره و پوک می کنه.سرم تو دوران عجیبی افتاده.حس تعادلم رو از دست دادم.اصلا همه احساسم رو از دست دادم.تنها چیزی که برام مونده احساس شک و تردیده.احساس پوکی و پوچی بی انتها.این دوران مغزی عجیب داره از من انرژی می گیره . در یه حالت بی تعادلی محض سرم گیج میره.می چرخه و می چرخه و درست تو لحظه ایی که باید از مدار خودش خارج بشه ومنهدم می ایسته. بی هیچ مقدمه ایی.بعد احساس می کنم صدها موریانه به مغزم هجوم آوردن و دارن مغزم رو از درون با ولع و اشتهایی سیری ناپذیر و غیر قابل توصیف می خورند.این ایستایی بعد از یه چرخش دورانی سریع و طولانی مثل یه شوک بزرگ تا مدتها محو واز خود بیخودم می کنه...

+     دومان   | 

من یک در و راه کوچک گم کرده ام

یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ

یک کمی برف روی بارانی بلند .

نه همسایه !

من از حسرت لابه لای زندگی حرف نمی زنم

فقط یک در و راه کوچک گم کرده ام

در ی که مرا با تو همسایه می کند

و راه کوچکی کنار جاده دنیا

که می نشینم . نگاه می کنم

همسایه !

سراغی اگر

صدایی اگر

در و راهی پریده به رنگ غربت اگر دیدی نشانی من :

کسی نشسته کنار جاده ی دنیا

یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ

یک کمی برف روی بارانی بلند!

 

* برداشتی آزاد بر اساس کاری از " هیوا مسیح "

 

+     دومان  

 دلم هوای بوی یاس و عطر کافور داره میدونی
تنم هوای شهوت رطوبت خاک و رخوت کفن داره میدونی ...

+     دومان  

کنار پنجره می ایستم و نگاه می کنم.امشب گویا شبی دیگر است 

تمام این مدت باران می باریده است و من نمی دانستم  

سکوت تازه ای می شنوم.ای کاش بودی!

سالهاست که می خواهم شعر و سیگار را ترک کنم

اما ...

چگونه هم شب باشد.هم خیال تو.هم قهوه ی تلخ وهم سیگار  

پس شعر ... 

یا خیال تو باشد و شعر و قهوه ی تلخ و یاد اولین دیدار

پس سیگار ...

انگار اصلا باید خیال تو را ترک گویم

اما تو را کم داشتن کم نیست !!!                        

+     دومان   | 

خدای من!  می بینید در دنیای شما چه خبر است.می ترسم. دلم نه فقط برای آدمها بلکه برای شما هم می سوزد. احساس می کنم بوی گند دنیایی که کارش به اینجا رسیده بیشتر از همه دارد شما را خفه می کند. راستش را بخواهید بارها آرزو کردم کاش زنده نبودم واین دنیایی که این همه وحشی و کثیف و خشن است نمی دیدم. دنیایی که در آن با گلوله وسط خیابان برای رضایت تو آدم می کشند. دنیایی که دخترکان هفده ساله به جای اینکه جوانی کنند و از این جهان لذت ببرند خودشان را برای خدا و وطن  می کشند. دنیایی که در آن زندانی ها را مثل حیوان گردن می بندند و این سو و آن سو می کشند و برای آزادی و دموکراسی شکنجه می دهند. دنیایی که در آن برای حفظ دین خدا سر می برند و می کشند. دنیایی که در آن خون کسانی را که برای رضای خداسنگسار کرده اند  روی سنگ ها خشک شده است. دنیایی که هر روز یک جسد تیتر اول خبرهای آن است.

خدای من!
من از این دنیا متنفرم. بوی گند همه جا را فرا گرفته است. دلم برای همه آدمهایی که در وحشت زندگی می کنند می سوزد. خدای من! لطفا چشم هایت را باز کن و ببین چه دنیایی درست کرده ای.

هی حرومزاده! لطفا چشم هایت را باز کن و ببین عدالتی رو که وعده داده بودی به انسان!!!

+     دومان   | 

تمام سلول های بدنش درد می کرد؛دردی که عمری بااوهمراه بود.خسته تراز هميشه به نظر می رسيد.بايستی به کدام پزشک مراجعه می کرد.اين همه رشته های گوناگون پزشکی وجود داشت ولی درد او بی درمان باقی مانده بود.تااينکه روزی بين دومجهول "گذشت عمر" و "گرفتن تصميمات غلط" يک علامت منفی گذاشت و پاسخش را يافت :

میتوانی بدون اينکه کسی باخبر باشد؛در دل دنيايی برای خودبسازی و در آن زندگی کنی!

 

 

* برداشتی آزاد بر اساس کاری از " ناهيد اشکبوس "

+     دومان   |